امشب هم چون شبهای گذشته در دل تارک وساکت شب که فقط تنها نور نقره ای تیر چراغ برق در آن سو سو می زند بیدار نشسته
و می اندیشم
اما نمی دانم به چه ،به که و به چه موقع
فقط می دانم
در جستجویی هستم که هدفی نداردو پی چیزی می گردم که هنوز نمی دانم چیست
به راستی چیست که در شهر تاریک شب به سراغم می آید
وباز خود را از نظرم پنهان می سازدکه مرا تا روشنایی صح بیدار نگاه دارد؟
من در این جستجوی نقره ای تا به حال هیچ نیافته ام
حتی یادهایی که همیشه در ذهنم بایگانی کرده ام تا شباهنگام آن را به تصویر در آورم از یاد برده ام.
حتی نور ماه و مهتاب را که همیشه با من سخن می گفتن گم کرده ام
وهرچه سقف اتاقم را می کاوم نمی یابم.
من دیگر جرات رفتن به کنار پنجره را هم ندارم.
نمی دانم چرا؟
................ اما می دانم ترسی ژگرف پیکره ی بی روحم را فرا گرفته است.
به دور دستها می نگرم!!!!!!!!!!!!!!!
هر چه می بینم : خاکها،تاریکیها،وقله های سفید برف هستند.
همه جا بوی سرما زدگی می دهد با اینکه بهار است
اما نشانی ازآن نیست...
و بیست و چها رمین بهار عمر من است که می آید
بیرون از من همه جا سبز شده وبوی شکفتن می دهد
اما درون من تحولی ایجاد نشده
هنوز برف وجودم آب نشده وهمچنان در سرمای وجود خویش به دنبال شعله ی کوچک آتشی هستم تا رگهایم را برای جاری شدن حیاتم آماده سازم.
اما افسوس به درون خود هم که می روم جز قندیلهای یخی نمی یابم
جایی که رفته ام بسیار تاریک است و دریغ از یک پرتو ستاره یا نور مهتابی که راه را برایم نمایان سازد.
شاید این نشانی از مردن من باشد...
مردنی که در آن نفس می کشم ،راه می روم ،زندگی می کنم
اما چیزی جز تهفاله ی یک آدم نیستم
و همیشه شب های زمستانی رامیگذرانم

.............................
..................................
.................................
...............................
.....................
.............
.............