تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

اگه تنهایی بیا اینجا

تازه وارد

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

مااسیر غم واصلا غم مانیست تورا

جان من:سنگ دلی!

دل به تودادن غلط است.

رفتن اولاست....

زکوی توستادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

دگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

آنچه توکردی هیچ ستمکار نکرد

بشنوپندو مکن قصد دل ازرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش...........

 

 

.......ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:29  توسط شادی  | 

نیاز

آن لحظه که از نیاز انسان دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه ی گندم طلایی، از تشت طلا گران بهاتر

در حادثه های ناگهانی: سالم زمریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی نیازی

 

یک آن دگر پرازنیازی

   آن جا که تو فرعون زمانی

درتیر راءس باد هوایی 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط شادی  | 

تنها شده ام

دير گاهي است كه تنها شده ام

قصه ي غريب صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

مگر آينه زمن بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

هم دم سردي يخها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنند

تا ببينم كه چه تنها شده ام

دلا ديدي كه دلبر بي وفا شد

همه ي مهرومحبتهافنا شد

حقيقت:بعد از اين آسوده بنشين

كه در دنيا محبت كيميا شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط شادی  | 

آینه

رو میکنم به آینه رو به خودم داد می زنم

ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

رو می کنم به آینه  من  به جاي آينه مي شكنم

رو به خودم داد مي زنم !اين آينه است ياكه منم

من و ما كر شده ايم ،خسته از هم شده ايم

حرف يك خاك ،خاك ناپاك خسته از عالم شده ايم

دنيا همين بوده و هست، دوباره تنها و غريب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:38  توسط شادی  | 

خاطرات شبزده

امشب هم چون شبهای گذشته در دل تارک وساکت شب که فقط تنها نور نقره ای تیر چراغ برق در آن سو سو می زند بیدار نشسته

و می اندیشم

اما نمی دانم به چه ،به که و به چه موقع

فقط می دانم

در جستجویی هستم که هدفی نداردو پی چیزی می گردم که هنوز نمی دانم چیست

به راستی چیست که در شهر تاریک شب به سراغم می آید

وباز خود را از نظرم پنهان می سازدکه مرا تا روشنایی صح بیدار نگاه دارد؟

من در این جستجوی نقره ای تا به حال هیچ نیافته ام

حتی یادهایی که همیشه در ذهنم بایگانی کرده ام تا شباهنگام آن را به تصویر در آورم از یاد برده ام.

حتی نور ماه و مهتاب را که همیشه با من سخن می گفتن گم کرده ام

وهرچه سقف اتاقم را می کاوم نمی یابم.

من دیگر جرات رفتن به کنار پنجره را هم ندارم.

نمی دانم چرا؟

................ اما می دانم ترسی ژگرف پیکره ی بی روحم را فرا گرفته است.

به دور دستها می نگرم!!!!!!!!!!!!!!!

هر چه می بینم : خاکها،تاریکیها،وقله های سفید برف هستند.

همه جا بوی سرما زدگی می دهد با اینکه بهار است

اما نشانی ازآن نیست...

و بیست و چها رمین بهار عمر من است که می آید

بیرون از من همه جا سبز شده وبوی شکفتن می دهد

اما درون من تحولی ایجاد نشده

هنوز برف وجودم آب نشده وهمچنان در سرمای وجود خویش به دنبال شعله ی کوچک آتشی هستم تا رگهایم را برای جاری شدن حیاتم آماده سازم.

اما افسوس به درون خود هم که می روم جز قندیلهای یخی نمی یابم

جایی که رفته ام بسیار تاریک است و دریغ از یک پرتو ستاره یا نور مهتابی که راه را برایم  نمایان سازد.

شاید این نشانی از مردن من باشد...

مردنی که در آن نفس می کشم ،راه می روم ،زندگی می کنم

اما چیزی جز تهفاله ی یک آدم نیستم

و  همیشه شب های زمستانی رامیگذرانم

.............................

..................................

.................................

...............................

.....................

.............

.............

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط شادی  | 

حرف دلم .اون وقتی که .....................

از کجا آمده ای ،ای آدمک رویای من که نامت را نمی دانم

فقط نگاههایت را که هروز به بدرقه ی من می آیند می شناسم

نگاهی که پراز سوال است برای من؟

من ازتو هیچ نمی دانم ولی در خواب هم تو با منی

نمی دانم  کدامین اشاره ی تو درون من رخنه کرده است

وبند بند وجودم را چون موریانه می جود!

شاید تصویری که از تو در سر دارم همین اشاره ی توست

تصویری از یک نگاه ،فقط یک نگاه تو که هر وقت مسیرش را طی میکنم

به خودم میرسم .اما نمی فهمم این نگاه در من چه می جوید؟؟؟؟

عشق یا هوس

عشق یا هوس

عشق یا هوس

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط شادی  | 

آینه

به که گویم غم خویش             قصه ی ماتم خویش

به تو ابرکه آبستن وباران زایی          به توای مهر که سوزنده ی آتش زایی

به که گویم غم خویش               قصه ی ماتم خویش

روزگاریست سیاه                      همه در کفروگناه

روزگاریست که دلت                   راه تورا می بندد    

به که گویم غم خویش قصه ی ماتم خویش

     

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط شادی  | 

عذر خواهی

سلام به همه ی دوستان عزیزم .من ببخشید که دیر اومدم راستش یکم سرم شلوغ بود .

در مورد این مطلب آخرمم باید بگم که وقتی داشتم اونو تایپ میکردم سیستمم دوچار مشکل شد که حالا رفع شده خدارو شکر.

از اینکه منو تنها نذاشتین متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط شادی 

عذر خواهی

سلاااااااااااااام

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:34  توسط شادی  | 

تنها

پنجره های بسته ی تنهایی مرا فریاد می زنند...

ثانیه ها چه بی رحم و شتابان لحظه هایم را بر باد می دهند

اینک من مانده ام با این کوله بار تهی

توان گریز نیست........................................

به بال کدام پرنده بسپارم دل را.........................؟؟؟؟؟؟؟

با این همه بی عدالتی به کدامین شاخه ی محکمی بیاویزم خودم را!!!....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:19  توسط شادی  |